FaRyAdeDoNyA
روز های آخـــــــــــــــــــــــــــر
دوست دارم خودت پناهمون باش خودت دست دارم آرمان تا بعد بابای آرمان گفت فرق تو با پريا ( دوست دخترش ) تو همينه اون من و پيدا مي کرد هر جور شده اما تو نمي خواي به خودت سختي بدي نمي خوايکمي شجاعت به خرج بدي . حرف آرمانم حق نبود خدايي من از خودام بود باهاش حرف بزنم بعد ديگه خداحافظي کرديم و sms بازي رو شروع کرديم sms ها نيز به شرح زير مي بود: نياز: آرمان اين که من مثبت انديشم رو باور داري؟ (بقيه خصوصي بودن راستي عروسي هم با تمام خوبي ها و بدي هاش تموم شد براي دختر عموي عزيزم و آقاي همسر آرزوي خوشبختي مي کنم اون هم از ته ته ته دلم باباي دوستان عزیزم سلام احوالاتتون چطوره خوبید ان شاالله؟ من دیروز از تهران اومدم البته امشب دوباره می ریم آخه می دونید 22 تیر عروسیه دختر عمومه اومدیم رشت لباس برداریم واسه عروسی دیگه چند روز پیش که خونه خاله ام بودم با هستی جون دختر خاله ام وبلاگ ساختیم حالا آدرسشو می دم بهتون برین سربزنید حالا می خوام از قضایایه این چند وقته واستون بگم اول اینکه فردای اون روزی که ما رفتیم تهران اون آقاهه به رحمت خدا رفت (خدا بیامرزتش ) جالب این جا بود که ما با کلی لباس سیاه پاشدیم رفتیم تهران یهو دیدیم وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای جهاز برون دختر عمومه !! (چه شود) منم که رو لباس حساسم خلاصه مجبور گردیدم برای بار اول از دختر خاله جانم لباس مقروض گردم آخه نمی شدم برم بخرم یه 10 دست لباس واسه این عروسیه خریده بودم کلی دامن بلوز شلوارک پیرهن دیگه روم نمی شد به مامانم بگم بریم بخریم که اگه ام می گفتم عمرا نمی یومد راستی لباسه از این قرار بود : یک عدد بلوز با استین بلند زیرشم تاپ داشت منم که مثه برف سفیدم بهم کلی میومددیگه خلاصه رفتیم خیلی ام خوش گذشت 5 رفتیم خونه ی عروس منم که کلی عروس و دوست دارم یه تنه رقصیوم تا 8 که دیگه تموم شد مراسم از اون جا رفتیم خونه ی عموم ما هم که الکی خوش رقصیدیم تا 11 که شام آوردن جالبه بدونین ما با 2 تا عموهام و بابا بزرگم همه تو یه باغ بودیم البته خونه ها کاملا مجزاست فقط حیاطا یکیه داشتم می گفتم بعد کلی رقص و اینا شام خوردیم دوباره بزن و بکوب بود تا 1 شب من که دیگه جنازه شده بودم همه رفتن خونه هاشون و ما هم خونه مامان بزرگم موندیم احالا از بابا جونم واستون بگم (آرمان) از غروبه همون روز به آرمان پیله کردم که چی؟ باید سیگارو به خاطر من ترک کنی و این چیزا هی حرصش دادم و حرف مفت زدم آخه یکی نبود بهم بگه دلچه قزک (====> دخترک دیوانه به زبان ترکی) پسره این همه کار واست کرد کوری نمی بینی خلاصه انقدر بچه امو اذیت کردم که گفت دیگه نمی خوام اثری ازت تو زندگی ام ببینم حالا تصور کنید من 6 7 ساعت رقصیده بودم هلاکم هستم ساعتم 3 شبه دیدم دارم از گریه می میرم دارم دق می کنم رفتم تو انباری به آرمان زنگ زدم تا 4 گریه کردیم با هم کلی هم دیگر رو می خوایما این همه تا امروز واسه هم زحمت کشیدیم حالا به خاطر حماقتای من به هم نمی زنیم که خدایا کمکمون کن اما یه حرفی زد که منو به فکر برد گفت من 45 سال پیش به اون دختره قول ازدواج دادم با مامانش حرف زدم همه فهمیدن و کنار اومدن به خاطر تو همه شون رو سر کار گذاشتم یه مادر و دختر منتظر منن بعد تو بی شناق بازی در می یاری این قضایا تموم شد حالا یه چیز دیگه بابام پشیمون شده میگه بایده باید بریم تهران !!! خدایا خیلی نا مردیه خدایی اون همه ارزو هامو یه شبه پروندی البته نمی دونم چرا دلم قرصه البته فاصله ام نمی تونه ما رو از هم جدا کنه ها گفته باشم راستی دیشب با مامانم و آرمان رفتیم بیرون شام خوردیم وااااااااااااااااای راستی آرمان دستش تو دعوا بریده 8 تا بخیه خورده دلم ریش شد !!! رفتیم پیتزا بیزن تو فلکه گاز بد نبود خوب بود فقط مامانم می پرید وسط حرف آرمان که سبب می گردید من آثار خشم رو تو صورت آرمانم ببینم و قلبم بتپه راستی آرمان بهم قول داده 2 سال دیگه که سربازیش تموم شد منم درسم تموم شد من و بیاره رشت واااااااااااااااااااااااای یه چیز بگم بخندین چند شب پیشا یه خوابی دیدم باحال خواب دیدم من 1 ماهه تو خونه ی آرمان اینا زندگی می کنم بعد آرمان بهم گفته بود تا من نیو مدم حق نداری از دره اتاق بری بیرون (آخه تو خواب با مامانش اینا زندگی می کردم) خلاصه داشتم می گفتم آرمان رفت بیرون من پریود شدم زنگ زدم ازش اجازه بگیرم برم بیرون دستشویی که کلی داد زد و تلفن و قطع کرد بعدم هر چی زنگ زدم جواب نداد تا اینکه اومد خونه جوابم رو نمی داد خوابید رو تخت پشتش و کرد بهم منم با پرویی تمام رفتم پیشش لباساش و در اوردم نازش دادم هی بوسش کردم بعد آرمان برگشت بهم گفت اون حماقتات و باور کنم یا این مهربونیاتو در همین لحظه این مامان من اومد من و بیدار کرد زد تو کاسه کوزمون داشتم همین و واسه آرمان تعریف می کردم کلی خندیدیم گفت مگه این که تو خواب لباسامو در بیاری خدایی دیگه انگشتام درد گرفت رحم کنید به دستام خوب تا بعد بای بای «« آرمان می خوامــــــــــــــــــــــــــــت »» خدایا قربون مرامت برم من راستی ساعت 6:30 رفتم پیش آرمان خونه ی خاله جون جونی با آرمان لباس خریدیم از خاله اش خریدم آخه مغازه داشت الان بسته جنساش و با قیمت خرید می ده بهم خانومم دیـــــــــــــــــــــــــگه آره دیگه جونم براتون بگه که تازه حنابندونم هست یه بلوز کرم می پوشم تو حنابندون خیلی نازه از زیرش تاپ داره روش یه پارچه مثه کنف می یاد با یه شلوار کوتاه سبز یشمی (بلوزرو آرمانم خریده) واسه پاتختی ام یه تاپ قرمز می پوشم با یه شلوار کوتاه مشکی که تازه قراره آرمانی جونم واسم بگیره تازه کلی چیز میزم باید بگیرم واسه عروسی . می خوام صندل قرمز بگیرم یه لاک قرمزم می خوام یه سرویسم هست که دیگه اون و آرمان جون زحمت می کشه می خره (قرفونش برم بلا می سر)
او مي تواند مدتي مرا غرق در شوق و حرارت بكند و بعد در يك لحظه مثل يك تكه يخ سرد و خاموش بشود. در لحظه اي كه در اوج هيجان است ، حرفي زنيد و يا كاري بكنيد كه مطابق ميلش نباشد ، آنگاه درست مثل چراغي كه كليدش زده بشود ، فورا خاموش مي شود. شجاع و با اعتماد به نفس است. هميشه جلوتر از ديگران مي تازد و حتي گاهي از امكانات خود نيز قدم فراتر مي گذارد .مملو از انرژي و عقايد سازنده است .بسيار مفيد است.او هرگز به گذشته فكر نمي كند، رفتار و قيافه ظاهري اش جوانتر از سنش به نظر مي رسد ..
وقتي عاشق شد ، گويي يك شيرين و فرهاد جديد به دنيا آمد. او چنان غرق اوهام عاشقانه شد كه گويي در تمام كره زمين فقط او معشو قه اش (من) حق زندگي داريم. او در نهاد خود ايمان دارد كه عشقش تنها عشق حقيقي است كه از بدو پيدايش به وجود آمده است. اگر اين عشق بشكند ، با تمام نيرو و با استفاده از كليه امكانات سعي مي كند قطعات آن را برچيند و دوباره به هم پيوند دهد تا شايد آب رفته دوباره به جوي برگردد، و اگر بار اول موفق نشد، دوباره كوشش به خرج مي دهد. آرمان نسبت به امور عاطفي و احساسي چنان ايده آل است كه در هر عشقي ميخواهد مولف يك كتاب عاشقانه باشد و در يك كتاب پرشور عاشقانه رفتاري متعادل و ميانه وجود ندارد ، هر چه هست شوريدگي و ديوانگي است.در برخورد با من اگر چه به طور كلي آدم آرامي است، اما اين آرامش نبايد شما را خام كند، مخصوصا اگر در دهه اول اين ماه به دنيا آمده باشد او زياد حرف نمي زند ، خيلي تظاهر نمي كند و شايد حتي نتواند مرد عاشق پيشه اي جلوه كند اما اگر مي توانستيد به داخل قلب و مغزش رسوخ كنيد ، با كمال تعجب مي بينيد كه روي توده اي آتش ريخته شده است. او در هر كاري مخصوصا كار عشق بدون شك يكي از جدي ترين ، صميمي ترين و خشن ترين افراد روزگار است.صداقت او مانع از گمراهي شما مي گردد و طبيعت ايده آل ارمان عشق را هميشه شكوفا وآتشين نگاه مي دارد . اما امان از روزي كه كتاب عشق براي او يكنواخت شود و طوفان آرام بگيرد ، او به سهولت با سرد شدن آتش عشق به جستجوي يك شيرين دوم، سوم، چهارم و حتي هزارم مي رود. از آنجا كه در كار عشق ، مثل بقيه امور زندگي ، پاكباز و صادق و هيجان پرست است ، اگر عكس العمل معشوقه چنانكه بايد و شايد گرم و طوفاني نباشد و اين توهم را در وي به وجود بياورد كه بر غم كوشش هايي كه به خرج مي دهد ، نمي تواند به مقصود خود كه بر خورداري كامل از يك عشق است برسد، در عرض مدت كوتاهي تغيير عقيده مي دهد و مرغ دلش به بام ديگر پر مي كشد.
در زندگي زنا شوئي پايبند اصولي است كه اگر ناديده گرفته بشوند، مانند خوره جانش را مي خورد ، او گاهي به راستي ميل ندارد من را دائما در حال آرا يش كردن ، رنگ كردن مو ببيند.بايد جدا مواظب باشد كارهايي از قبيل گذاشتن پاها به روي ميز و جويدن آدامس به هنگام تماشاي تلويزيون ، و ساير حركات جلف وسبك جلوگيري کنم. وقتي او منزل مي آيد، دلش مي خواهد من را شاد و خندان با بوي عطري كه دوست دارد ، ببيند.ارمان به طور طبيعي قادر به تحمل زن شلخته ، بي احساس ، كم هوش، بد لباس و نامرتب نيست و در مقابل اين ناملايمات شديدا از خود عكس العمل نشان مي دهد . از زنان ملالت آور، و منفي باف متنفر است. من بايد او را متقاعد کنم كه از همه بهتر و برترم .از اقرار به اشتباه شديدا متنفر است و هرگز نمي تواند ببيند كه عشقش رو به خاموشي مي رود . در تصميم هاي خود خيلي پابرجاست به هيچ عنوان نبايد از تحريك حس حسادتش استفاده بشود. يك كلمه و يا حتي يك نگاه گرم من به مرد ديگري مي تواند او را هميشه از من سرد كند. او مي خواهد كه در هر مورد جلوتر و برتر از ديگران باشد . داراي حس مالكيت و حسادت فوق العاده شديدي است .تا از كسي صد درصد اطمينان نداشته باشد، عاشقش نخواهد شد.گرم گرفتن آرمان با زنان ديگر مجاز و بدون تزوير وريا است و او اين كار را حق مسلم خود ميداند در حالي كه من را به شدت از آن منع مي كند، من را به يك پا سنگ مي بندد و متوقع است كه من بايد بدون اعتراض همانجابمانم . طبيعتا داراي حس ياغي گري است .هميشه مي خواهد رهبر باشد . آغوش من تنها پناهگاهش است و سعي مي كند در جوار من غرور جريحه دار شده اش را التيام ببخشد، و اين جاست كه من پي مي برم در وراي اين اعتماد به نفس عجيب، و اين حالت تجاوزكارانه، نقطه ضعفي در نهاد آرمان وجود دارد كه عبارتست از اينكه او ترجيح مي دهد بميرد ولي به ضعف و شكست اعتراف نكند، او هميشه خواهان آن است كه من صادقانه و از صميم قلب او را دوست بدارم.
حيله گري و نقشه كشي ودوز و كلك را نمي پسندد. ارمان آدمي است رك و راست و اين حالت را چه در امور تجاري و كار و در عشق و احساسات آشكارا ميتوان در وجودش ديد وشناخت.اگر پي برد كه عاشق است، فورا قدم پيش ميگذارداو به هنگامم بيماري و يا ناراحتي شانه به شانه من مي ايستد. ار بذل جان ومال به هيچ صورت دريغ نميورزد و از انواع مكاتباتي كه برايش وجود داشته باشد، استفاده مي كند تا من غمهاي خود را فراموش كنم.براي آرمان هيچ چيز به اندازه من در اين دنيا ارزشمند نيست، هر گز ميل ندارد كه كسي مزاحمش بشود و يا به كمكش برود .دوست دارد هميشه در همه کار سررشته داشته باشم ولي از طرفي مايل است به او وابسته باشم، از او حمايت بخواهيم و حس برتري طلبي و رهبري او را ارضاكنم. اگر من به نحوي اين حس او را جريحه دار كنم، ممكن است با سخت ترين عكس العمل ها مواجه شوم و او بدترين كلمات را به من مي گويد ، در حالي كه واقعا منظورش به هيچ وجه حرف هايي كه مي زند نيست و لحظه اي پس از فروكش كردن جوش وخروشش انتظاري دارد كه من درست مثل خودش فورا جريان را خاتمه يافته تلقي كنم.آرمان مي خواهد كه عملا بزرگ و رهبر خانواده باشد . از شنيدن ايراد چنان بيزار است كه ممكن ناگهان روي همه چيز خط بكشيد .نسبت به بچه هايش نوعي حسادت خاص نيز نشان مي دهد اگر فقط احساس كند كه بچه ها براي من بيش از او ارزش قائلند ، گرفتار حسادت مي شود، و خيلي زود و سريع يك حالت بي تفاوتي نسبت به ما پيدا مي كند !!!
من خوب خوبم
آخه امروز قراره برم پیش بابا جونیم
دلمم خیلی واسش تنگ شده
واسش پیتزا هم می خوام درست کنم ببرم آخه ممکن دیگه از این فرصتها پیش نیاد این شد که تصمیم گرفتیم این مدت رو از همه ی لحظاتمون استفاده کنیم و خوش باشیم و واسه هم خاطرات قشنگ بسازیم
دیشب کلی حرص خوردم آخه کلی مطلب تایپ کردم که تو وبلاک بگذارم برق رفت وسطش خلاصه دیوونه شدم دیگه.
از مامانم دلخورم عجیب.
آخه می دونین من به مامی گفتم آرمان هر از گاهی می یاد تهران منو ببینه !!
کفت نه ه ه ه ه ه !!! اصلا نمی یادا منو می گی کلی ناراحت شدم تو دلم گفتم بابا تو چی فکر کردی این همه آدما که عاشقن و از هم دورن هیچ کدوم 6 ماه یه بارم همدیگر و نمی بینن اون وقت تو نوبرش و آوردی که نیاد مگه من کی هستم آخه مامانم فکر می کنه من خیلی تحفه ام به نظر من که اصلا این طوری نیست من البته به حرف مامانم اهمیت نمی دم آرمان باید بیاد .
من خوب خیلی دوسش دارم خوب .
داشتم می گفتم اون دفعه که رفتم پیش آرمان خیلی خوب بود کلی با خودش و خاله اش خندیدیم یه چیزی
اون دفعه قرار بود پریا دوست دختر آرمان بیاد دنبال خاله جونی (خاله آرمان) با هم می خواستن برن دکتر اومد جلو خونه که با هم برن منو می گی کلی غمگین شدم آخه خاله جون حواسش نبود در و باز کرد اونم تومد بالا تا خاله آماده شه منم تو اتاق کلی ناراحت شدم اما به بابا جونی نگفتم آخه غصه می خوره.
خاله کلی ما رو راهنمایی کردگفت آرمان صبح از رشت راه می یفته 12 این طورا می رسه تا غروب با هم بگردین بعد می یاد رشت.
آرمان به شوخی اما با لحنی کاملا جدی گفت عمرا برم پیشش منو می گین !!!
یهو اشکم در اومد گریه کردم اونم منو کلی ناز داد گفت لب تر کنی کنارتم (فداش شم)
خلاصه دیگه
بعد من و خاله جون و آنانی با هم یه کلوخ (یه تیکه کراک) کشیدیم
من که گیج گیج شده بودم باورتون نمی شه آخر حاله
بعد هی تموم می شد خاله می گفت آنان دیگه نداری ؟ میگفت نه ! بعد من می گفتم دیگه نداری ؟ می گفت چرا (آخه از دروغ متنفره)
خلاصه معتاد شدیم رفت .
شوخی کردم بابا تفریحی کشیدیم من که اولین بارم بود
می دونین چه طوری می کشن؟
ببینین یه تیکه کلوخ مثل خمیره یا گچ می زنن به سر یه سنجاق قفلی بعر یه سنجاق و هی داغ می کنن می زنن رو کلوخه اونم دود می کنه بعد باید با یه تیکه لوله خودکار دود رو حبس کنی تو سینه ات .
جالب این جا بود که هی آرمان بهم نگاه می کرد خندم می گرفت همه دودا هدر می رفت .
از خدا هم کلی دل خورم خدایی کاره خدا حساب کتاب نداره این همه دختر و پسر با هم دوستن که همدیگر و به خاطر ظواهر و مادیات می خوان بعد همیشه کناره همن بعد ما که واسه هم جون می دیم ما که طاقت یه لحظه ناراحتی هم و نداریم ما که حاضریم رو گلیم با هم شب و صبح کنیم و ما که همدیگر و به خاطر خودمون می خواییم باید از هم دور شیم
دست مریضا خدا جون
دست مریضا
آخه پس کو اون عدالتت که همه ازش می گن؟
بد بختی یات واسه ماست دیگه نه؟
بازم شکرت
خدایا این همه داری اذیتمون می کن تو رو خدا یه کاری کن با هم خوش باشیم و یه توان و صبری بده که بتونیم تحمل کنیم .
خدایا یه دعا می کنم واسه همه ی این ادما که عاشقن .
خدایا خودت کمک همشون بکن و خودت به داد همشون برس اگه به خاطر پول نمی تونن ازدواج کنن تو خودت دردشون رو دوا کن نگذار دست به کارایی بزنن که پدر مادرا مجبور شن واسه ازدواجشون رضایت بدن
خدایا خیلی دوست دارم خیلی
سلام به همه ي شما دوستان گرامي نيمه گرامي و لا گرامي احوالات عالي خوبه ان شاءالله
بازم اومدم با کلي اخبار خوب و ...
ديروز نه ديشب ساعت 21:17 بود که رسيديم رشت
وقتي به آرمان گفتم رسيديم گفت چقدر آرومم وقتي اين جايي بعد منم sms دادم که من چه اين جا چه اون جا چه هر جاي ديگه آرومم چون تو رو دارم بعد sms دادم که مي خواي نرم؟ اگه تو بخواي کاره 2 سال ديگه رو الان مي کنم فرار از خونه !!!
(آخه 2 سال ديگه من ديپلم مي گيرم آرمان هم سربازيش تموم مي شه)
بعد بابا جوني ام زنگ زد کلي هم دلخور بود ازم
آخه من بي شعور اين 3 روز بهش زنگ نزدم که هيچ يه miss call هم ننداختم که بفهمه بابا اين دختره زنده است سالمه
اما خدا شاهده نمي تونستم بزنگم . من مرگه آرمان و قسم خورده بودم که هر موقع تونستم واسش زنگ بزنم خدا مي دونه که هر موقع مي تونستم به حرفم موبايلم دستم بود داشتم شماره آناني رو مي گرفتم اما از شانس احمقانه ي من نمي گرفت محوطه ي تهرانم که sms قطع بود نمي رفت اما مي يومد
خلاصه پشت تلفن غرغر کرد و اخم و تخم و بد اخلاقي و دادو هوار و فرياد و فحش و فضيلت
منم که طبق معمول گوشي دستم بود و آروم گريه مي کردم و با سکوتم بهش ثابت مي کردم که اگه تا فردا هم ادامه بده لب باز نمي کنم واسه گله و شکايت
سرگرم نبودم که اين سرگرمي باعث بشه فراموشش کنم و به فکرش نباشم
به يادش بودم و اين حرفش واسم گرون تموم مي شد اما سکوت کرده بودم چون مي دونستم عصباني و اگه حرف بزنم به جنون مي رسه بايد سنگ صبورش باشم تا اگه ناراحته سر من خالي کنه و بقيه رو اذيت نکنه
خلاصه رسيديم به اين جا که من بهش گفتم آرمان مي خواي نرم ؟ گفت نه برو ولي هر مو قع خواستم برگرد.گفت نکنه اون جا به چيزي وابسته شي ؟ گفتم اون جا کسي رو ندارم همه کس من اين جاست . گفت فراموشم نمي کني ؟ گفتم تو که فراموش شدني نيستي !
گفت وقتي مي گي تو همه کسمي همه چيزمي حرمت داره نبايد رو حرفم حرف بياري وقتي جونم و قسم مي خوري اگه کشتنم نبايد اون کارو انجام بدي فهميدي؟ (آخه چند مورد خطا از من سر زده بود) گفت اگه تا الانم کاري کردي مي گذارم به پاي بچگي ات و اين که اين ها رو نمي دونستي !
خلاصه کلي گپ زديم با هم گفت چند روز پيش پريا اومده بود خونه خاله ام پيشم کلي دعوا و کتک و.... (آخه آرمان دست بزنش شديد خوبه) گفت خاله ام بعد که رفت بهم گفت به خاطر نيازه نه؟ گفتم نمي دونم !!!
ديگه همين حرفا ديگه.
آرمان: آره...چطور؟ اتفاقا مي خواستم باهات در مورد اين موضوع بحرفم فعلا تو بگو
نياز: به اين فکر کن که وقتي نياز ازم دور مي شه من اون رو محک مي زنم. اين طوري مطمئن مي شي ازم که مي تونست هزار غلطي بکنه اما نکرد مطمئي مي شي نيازم کسي که قراره مادر بچه هام بشه صبوره در مقابل مشکلات خم به ابرو نمي ياره ازم دوره اما دلش بهم نزديکه يادته بهت گفتم دلم قرصه؟ به خاطر همين چيزا بود ديگه يه جا خوندم دوري عشق هاي کوچيک رو نابود مي کنه و به عشق هاي بزرگ وسعت مي ده با خودم گفتم اگه عشق نيست اگه هوس اگه کوچيکه با اين دوري از بين مي ره اگه عشق اگه بزرگه وسيع مي شه مثل دريا پر تلاطم و خطرناک
آرمان: من قبولت دارم نياز به خدا قبولت دارم و سرت قسم مي خورم فقط اگه مي بيني گس خول کردم (با عرض پوزش)واسه اين که تو اوج نا اميدي بهمون اميد دادن بعد هي دوباره زدن تو ذوقمون با يه دليل ديگه بهت مي گم حالا حرفات طبق معمول زيباست و آرومم مي کنه راستي خطرناکش و خوب اومدي ... ميميرم براتــــــــــــــا (دور از جون) وااااااااااااي خداااااا ازت ... چقدر خوش حالم نيازم داره بزرگ مي شه البته از لحاظاي ديگه بايد ني ني بمونه ها . همين!!
نياز: دنياي آدم بزرگا هم خوبه ها کلک خودت گفتي خدا نياز و فرستاد واسم تا آرومم کنه يادت نيست؟ الان من در حال انجام ماموريتم
آرمان: چرا يادمه الانشم مي گم و قبولم دارم بعد توکتم مي خورم.. مي کنم... مي برم (توک يعني لب به زبان گيلکي) دوست دارم و يه شکم گشنه .
نياز: منم دوست دارم و يه عقل ناقص و يه IQ پايين بدو برو شام بخور که واسه عاقل کردن من نياز به انرزي داري راستي در مورد پريا هم فکر تکت کوتاه اومدما فردا مي ريم باهم واسش کادو مي خريم پولشم با من...
اون قدر زیاد که قابل وصف نیست
شاید باورتون نشه
ما رشت می مونیم
باورتون می شه؟؟؟؟؟؟؟؟
البته یه خبر بد هم هست
دایی مامانم رو به فوته
7 صبح می ریم تهران
البته هنوز فوت نکرده اما دعا می کنم زود تر راحت شه
آخه بنده ی خدا 90 سالشه (بزرگه خاندان) الان خیلی وقت مریض
گناه داره
خدایا ببرش بهشت
(آمین)
دلم واسش تنگ شده ها
!!
خیلی لاغر شده هااااااااااااااااا
قربونش برم من الهی من
از همه دری حرفیدیم با هم
از اینکه می مونیم بی نهایت خوش حال شد درست عین خودم
آرمانم دلم برات تنگ می شه ها
یه چیزی 22 تیر عروسی دختر عموم
حالا الانم وقت مردن بود مرد حسابی من که لباسم خریدم مامانم می گه اگه من نرفتم تو بر باید ببینم آرمان چی می گه (بیچاره اون که هنوز نمرده)
از بین این لباسا این رو انتخاب کردم
1:دو بنده ی کرمی کوتاه (خیلی اس بودا اما لخته لخت بود)
2:پشت گردنی مشکی آبی خیلی کوتاهه خیلی ام سکسی که عمرا آرمان نمی ذاره بپوشم
3:همون لباس بالایی منتها رنگش تونولیته ی قهوه ای و طلایی بود
4:یه پیرهن ناز بلند مشکی توری
5:یه پیرهن فوق العاده کوتاه و دو بنده ی بنفش
و آخری هم که خریدم یه پیرهن مشکی استرج که یقه اش بازه بازه و جلوش یه پارچه ی خوشکل قرمزه رو سینه ام هم یه حلقه طلایی داره خیلی ناناسه آستینم که نداره نا زانوهام میرسه خیلی لخت هم نیستا بندی هم نیست
آخه می دونین اولین باره دارم پیرهن بندی می پوشم اندکی احساس شرم می کنم
دیگه همینا دیگه
راستی یه چیزی
تو رشت همه عرو سی ها شون رو قاطی می گیرن که تو تهران نمی گیرن یعنی آرمان اینا عرو سی شون قاطیه و ما نه
از آرمان پرسیدم تو عرو سی های ما شرکت می کنی؟
گفت : نه !!
خودم برم یه جا خانومم یه جا دیگه . نه !!!
حالا چه باید کرد ؟
خوب دیگه همینا رو بخونید نظر بدین تا بیام !!!
| Design By : Night Skin |

